|
نشانههاي پنهان مصاحبه با پروفسور سيدحسين نصر،
استاد دانشگاه جورج واشنگتن توسط واندا رومرتيلور، سردبير
مجله (Voice Across Boundaries) دكتر فاضل لاريجاني
نام و
جايگاه علمي پروفسور سيدحسين نصر براي عموم محققان حوزههاي عرفان و فلسفه و كلام اسلامي
آشناست. وي با سابقه پرارجي از فعاليتهاي علمي و فرهنگي و نوشتهها و سخنرانيهاي
عالمانه فراواني در حوزه انديشه اسلامي داراي بدون شك يكي از صاحبنظران مسلمان
محسوب ميشود و به ويژه در ميان غربيان مورد اعتبار و عنايت ويژهاي است. او در
متني كه پيش رو داريد در مورد زواياي گوناگون اسلام به ويژه مباحث جهاد، خشونت،
صلح، سياستگرايي، تمدن اسلامي، سنت و تجدد و انحطاط مسلمين سخن گفته. او به
پرسشهايي كه در مورد مسايل فعلي بين اسلام و غرب در بين غربيان مطرح است پاسخهايي
داده كه قطعا جذاب و خواندني است. عقيده او در مورد اينكه سكولاريسم دشمن مشترك
اسلام و غرب است به خودي خود جالب است و تازگي دارد. پروفسور
سيدحسين نصر يكي از متخصصان برجسته در زمينه علم، عرفان و فلسفه اسلامي است. وي
استاد مطالعات اسلامي در دانشگاه جورج واشنگتن در شهر واشنگتن دي سي ميباشد. نصر به سال
1933م در خانوادهاي مذهبي و متصوف به دنيا آمد. آموزش ابتدايي خود را در ايران و
ايالات متحده آمريكا انجام داد. سپس، به تحصيل در رشته فيزيك در انستيتو تكنولوژي
ماساچوست (MIT) و زمينشناسي و ژئوفيزيك در
دانشگاه هاروارد پرداخت و موفق به اخذ درجه دكتراي تاريخ علم و فلسفه با گرايش در
علوم كيهانشناسي اسلامي از همين دانشگاه گرديد. از سال
1958 ـــ 1979 به تدريس تاريخ علوم فلسفه در دانشگاه تهران پرداخت و نخستين كرسي
آقاخان در زمينه مطالعات اسلامي در دانشگاه آمريكايي بيروت را كسب كرد. وي رييس
دانشگاه آريامهر سابق و بنيانگذار انجمن سلطنتي فلسفه در ايران بود. پرفسور نصر
در زمان انقلاب اسلامي به سال 1979 ايران را به قصد آمريكا ترك كرد. ابتدا، به
تدريس در دانشگاه تمپل در فيلادلفيا پرداخت و سپس، در سمت فعلي خود به عنوان استاد
دانشگاه جورج واشنگتن به كار گمارده شد. وي به طور گستردهاي در نقاط مختلف دنيا
سخنراني نموده و در سال 1981 نخستين مسلماني بود كه از سوي دانشگاه ادينبورگ براي
ايراد سلسله سخنرانيهايي معروف به سمينارهاي ژيفورد (Gifford) از وي دعوت به عمل آمد. اين سخنرانيها با عنوان دانش و قداست
منتشر گرديد. (Crossroad، 1981) علاقه نصر
به گفتمان ديني او را به انجام مذاكرات و طرح مباحثات متعددي با متكلمان و
فيلسوفان معروف مسيحي، يهودي، هندو و بودايي برانگيخت. وي مولف تعداد زيادي كتاب و
مقاله درباره علوم، فلسفه، عرفان اسلامي و نيز مقالاتي مربوط به سنت و مدرنيته
(تجددگرايي) ميباشد. جديدترين كتاب او قلب اسلام نام دارد. (انتشارات هرپر،
سپتامبر 2002) نصر رييس موسسه مطالعات درباره سنتگرايي است كه مركز آن در آمريكا
قرار دارد. اين موسسه، مجله سوفيا را ـــ كه مجلهاي درباره سنت اديان است ـــ
منتشر ميكند. وي به كسوت تصوف (مكتبي عرفاني در اسلام) كه ملهم از يك قديس صوفي
الجزايري قرن بيستم موسوم به شيخ احمد العلوي است، درآمد. من استاد
نصر را به سال 2002 در واشنگتن ملاقات كردم، آنچه پيش رو داريد، متن ويرايش شدهاي
از گفتوگوي ما ميباشد. ○ ريشههاي اسلام مانند ريشههاي يهوديت از يك فرهنگ جنگنده
(خشونتگرا) نشات ميگيرد؛ اما بعد از توسعه ابتدايي اسلام، دورههايي طولاني از
صلح و بالندگي علمي، فرهنگي و مداراي ديني پديد آمد. آيا اين پديدههاي تاريخي به
طور كامل منفك از يكديگر هستند؟ آيا ميشود درباره نحوه و تاثير شرايط تكوين
تاريخي ريشههاي اسلام در شكلگيري دين توضيح دهيد؟ ● نخست، اجازه دهيد تا سخنان شما را تصحيح كنم. ريشههاي اسلام در
فرهنگ جنگ و ستيزهجويي جايي ندارند؛ بلكه منبعث از خداوند است. اسلام در عربستان
پديد آمد، بين قبايلي كه با يكديگر در ستيز بودند. دين، توسط خدا در پاسخ به اين
خصومتهاي قبيلهاي نازل شد. تاريخ همه
جوامع بشري، آميخته با جنگ ميباشد و
اسلام يك استثنا نيست. اسلام بيشتر از مسيحيت يا يهوديت جنگ نداشته است.
وقتي پيامبر(ص) مجبور به مهاجرت از مكه شد كه زندگانيش در معرض خطر قرار داشت. وي
ناگزير به چندين جنگ دفاعي در مدينه گرديد؛ اما وقتي كه به مكه بازگشت، در اين شهر
بدون ريختن قطرهاي خون، صلح را برقرار ساخت. همچنين بعد از وفات پيامبر(ص) در
زمان خلفاي راشدين جنگ فرقهاي درگرفت و در پي آن، يك دوره طولاني صلحآميز با
بالندگي فرهنگي همه زمينههاي مذهبي و فرهنگي ايجاد شد. اسلام در
مقايسه با اديان ديگر حتي هندوئيسم ـــ كه به مدارا شهرت دارد ـــ از مداراي ديني
بيشتري برخوردار است. در واقع، پيامبر اسلام(ص) احترام زيادي براي يهوديان و
مسيحيان قائل شدند و آنان را اهل كتاب ميخواندند. جنگهاي پيامبر(ص) عليه يهوديان
در مدينه به خاطر يهوديت آنان نبود؛ بلكه به دليل همدستي آنها با دشمنان مكي و
خيانتشان بود. خيانتي كه تعدادي از يهوديان را به كشتن داد. ساير يهوديان و
مسيحيان از حمايت مسلمانان برخوردار بودند و در صلح و آرامش در ميان آنها
ميزيستند. ○ نظر شما درباره احساسات ضديهودي و ضداسرائيلي كه در بين خيلي از
مسلمانان رايج ميباشد، چيست؟ ● اين، يك پديده جديد است كه در واكنش به ظهور صهيونيسم به عنوان يك
ايدئولوژي لائيك در منطقه و تاراج سرزمين فلسطين و ظلم بر مردم آن پديد آمده است.
هرگاه وضعيت بين اسرائيليها و عربها بر اساس عدالت حل شود، از اين احساسات
نفرتآميز عليه يهوديان كاسته ميشود. از لحاظ تاريخي، مسيحيان و يهوديان بدون هيچ
مشكل عمدهاي در بيشتر كشورهاي اسلامي ميزيستند. جامعه مسيحي اصلي در مصر، حتي تا
امروز باقي مانده است. يهوديان در جوامع اسلامي در مقايسه با بيشتر كشورهاي
اروپايي از خوش رفتاري بهتري برخوردار بودند، بعد از آنكه يهوديان همراه با
مسلمانان در قرن پانزدهم از اسپانيا برون رانده شدند، در شمال آفريقا و در تركيه
سكنا گزيده در اين مناطق مستقر شدند و جوامع آنها از بالندگي برخوردار گرديد. به
عنوان مثال، امروز در ايران مسيحيان و يهوديان نمايندگان خود را در مجلس دارند.
حتي به هنگام بمباران بغداد توسط آمريكا در سال 1991 هيچ مسيحياي از روي عمد مورد
آزار مسلمانان عراقي قرار نگرفت. ○ قرآن نيز همانند كتابهاي مقدس يهوديان و مسيحيان، در دفاع از
اعمال صلحآميز و خشونتآميز آياتي دارد. آيا ميشود درباره طيف تفسيرهاي مختلف
قرآني در ارتباط با رفتار خشونتآميز توضيح دهيد؟ در حقيقت، تبيين قرآن از مفهوم
جنگ چيست؟ ● در قرآن آيات انگشتشماري درباره جنگ وجود دارد؛ اما متاسفانه
برخي، در مغرب زمين هميشه اين آيات را استخراج و نقد ميكنند و به ظاهر فراموش
ميكنند كه در تورات آيات بيشتري درباره جنگ وجود دارد. جنگ در
قرآن تنها به عنوان يك عمل دفاعي مجاز بوده و كشتن غير نظاميان بيگناه، زنان و
بچهها را تجويز نميكند و درباره اصطلاح جهاد كه در مغرب زمين از آن تعبير
نادرستي شده است، ميتوانم بگويم كه به معناي «كوشش در راه خدا» است و عميقترين
مفهوم آن، يك سلوك شخصي دروني است و نه يك جنگ مقدس. با اين وجود، ميتواند به
معناي يك عمل دفاعي به منظور حفظ و حمايت جامعه مسلمانان به كار گرفته شود. ○ اين همان تمايزي است كه بين جهاد اكبر و جهاد اصغر وجود دارد، آيا
ميتوانيد در اين باره توضيح بيشتري دهيد؟ ● بله، جهاد اكبر به معناي كوشش شخصي دروني به منظور غلبه بر
خودشهواني و خودمادي ميباشد و جهاد كوچك به معناي جنگ دفاعي بيروني است.
پيامبر(ص) در پي پيروزي در يكي از نخستين جنگها با مكيان به پيروان خود تبريك گفت
و بديشان چنين گوشزد كرد: «شما از جهاد بيروني فارغ آمديد و اكنون بايد در فكر
جهاد دروني باشيد.» وي به آنان هشدار داد، جهاد درونياي كه عليه هوسهاي مادي است،
مهمتر و بزرگتر از جهاد بيروني ميباشد. ○ با اين وصف، واژه
عربي «حرب» به معناي جنگ، چه تفاوتي با مفهوم جهاد دارد؟ و چرا كلمه جهاد در مباحث
اسلامي معاصر اينقدر رايج شده است؟ ● حرب به معناي جنگ به مفهوم متعارفي است كه اسلام درباره آن قواعد
و مقررات مضبوط و مشخصي دارد. همانطور كه واژه جهاد نيز يك معناي ديني معيني داشته
و به مفهوم تلاش براي خدا و سعي در راه وصال به اوست؛ اما اين كلمه به همه منظوري
استفاده شده است. به عنوان مثال واژه مسيحي Crusade «جنگ صليبي» را در نظر بگيريد.
پاپ اوربن از اين واژه به مفهوم جنگ مقدس در قرن يازدهم و در هنگامه جنگهايي بر ضد
اسلام استفاده كرد. همچنين شما در قرن بيستم، همين اصطلاح را از رئيسجمهور جانسون
براي جنگ عليه فقر ميشنويد. بنابراين،
از واژه جهاد هم در مفهوم حقيقي و مجازي استفاده شده است. بعضي اوقات جنگها در هر
جامعهاي با نام ظاهري و دروغيني به راه انداخته ميشوند. در طول تاريخ بعضي از
سلاطين همواره، اعلان «جهاد» ميكردند؛ حال آنكه آنچه در سر داشتند، تنها «حرب»
بود. آنها ميخواستند يك قطعه سرزميني را تصرف كرده يا بر دشمني فائق آيند؛
بنابراين؛ ايشان در راستاي مشروعيت بخشيدن به اقدامات و سياستهايشان به اعلان
مذهبي جهاد متوسل ميشدند. اين اعمال سياستها نه از ديدگاه حقوقي و نه از ديدگاه
كلامي، جهاد نبود. جهاد تنها ميتواند توسط رئيس يك دولت اسلامي در مشورت با علماي
ديني اعلام شود. به عنوان مثال، رئيسجمهور مصر نميتواند اعلان جهاد كند؛ زيرا او
رئيس لائيك يك دولت است. ○ اسلام، ديني با محتواي بسيار سياسي است و از نظر تاريخي بعضي از
مصلحان ديني و سياسي از ابزار خشونتآميز به منظور نيل به اهدافشان استفاده كردند. ● برخلاف مسيحيت كه در آن، مسيح به پيروان خود ميگويد كه آنچه
متعلق به خداست، به خدا بسپارند و به سزار واگذارند، آنچه كه متعلق به اوست. اسلام
اعتقاد دارد كه همه چيز متعلق به خدا ميباشد. قانون و
شريعت اسلامي بر دو مبنا استوار است: يكي، وحي به پيامبر(ص) كه قرآن را تشكيل
ميدهد و ديگري، احاديث يا سنت و اخبار افعال پيامبر(ص) است. قانون مقدس اسلام و
به اصطلاح شريعت، بر اين دو نوع منبع اصلي و بنيادي مبتني ميباشد و همچنين، بر
پايه برخي اصول ديگر از قبيل اجماع و قياس استوار است. مسيحيت، قوانين مشخصي در
انجيل براي جامعه ندارد. مسيح، برخلاف موسي و پيامبر(ص) اسلام قوانين مشخصي بنيان
ننهاده و از اين رو، جوامع مسيحي مختلف ناگزيرند از قوانين فرهنگهاي بومي متفاوت
استفاده نمايند. حال آنكه در اسلام، قانون يا شريعت و دين، سخت درهم تنيده
شدهاند. در طول دو
قرن بعد از ظهور اسلام يك جريان فزاينده خودآزمايي (تحقيق و تفحص) در جامعه مسلمان
وجود داشت و به همين خاطر، فقه يا قانون اسلامي به سرعت رشد كرد. نخستين فقيهان
مسلمان در پي استقرار هنجارهاي مشخص قانوني بودند؛ به طوري كه دستورات قرآني را
براي ايجاد يك جامعه پرهيزكار، برابر و دادگر دربرگيرد. سلاطين و خلفا ميبايست به
منظور حمايت از شهروندان بر اساس شريعت، حكومت ميكردند؛ ولي مانند ديگر جوامع
بشري بعضي از حكمرانان بهتر از ديگران بودند. بعضي به كشتار و ظلم نسبت به
شهروندان دست زدند و گروههاي تحت ستم نيز به سوي علما يا رهبران مذهبي پناه
ميبردند تا در مصونيت باشند. بعضي گروهها در مواقع مختلف، احساس كردند كه حاكمان
ظالم به شدت از مسير شريعت و از سير اصلي اسلام مبتني بر عدالت و مساوات در مقابل
قانون تخطي كرده و در نتيجه، در پي آن برآمدند تا در صورت مخالفت حكمران، حركتهاي
سياسي و اصلاحي خود را به راه اندازند. در چنين شرايطي، به طور معمول عمل با
خشونت نيز همراه بود. در جامعه
بشري، مواجهه با مساله خشونت يك واقعيت است. اسلام اين واقعيت را مغفول نگذاشته؛
بلكه خواسته است تا آن جا كه امكان دارد، جنگ و خشونت را محدود كرده و خشونت عليه
غيرنظاميان بيگناه، به ويژه سالمندان، زنان و بچهها را منع نموده است. در هر حال،
تاريخ اسلام در مقايسه با تاريخ مسيحيت، خشونت بيشتري به خود نديده است. ○ ما در مغرب زمين بيشتر از ياد ميبريم كه اين
جريان علمي، فرهنگي و فلسفي بالنده جهان اسلام در قرون وسطا بود كه به اروپا كمك
كرد تا رنسانس و عصر روشنگري خويش را آغاز نمايد و تنها در قرن 18 يا 19 بود كه
اقتصاد توسعهطلب اروپا، موازنه قدرت را برهم زد و در پي استعمار جوامع بيشتر
كشاورز در خاورميانه، آفريقا و آسيا برآمد. آيا ميشود درباره تاثير اين تغيير موازنه
قوا در اسلام توضيح دهيد؟ ● توسعه اروپا اوايل قرن 16 شروع شد. شايد
مهمترين تمدن در آن زمان اسلام بود و غرب تا حد زيادي وامدار اين تمدن است. علم
غربي بر پايه علم اسلامي بنا شده است. گاليله نميتوانست بدون چهرههايي چون
ابوعلي سينا و ديگر اخترشناسان مسلمان پديد آيد. هرچند كه دانش توسعهيافته گاليله
و ديگر دانشمندان مدرن مبتني بر يك جهانبيني متفاوت از جهانبيني علوم اسلامي است؛
اما جهان اسلام از نظر تاريخي، مرتكب يك اشتباه مهم شد و آن اينكه به عنوان يك تمدن
فعال و پويا در قرون 16 و 17 گرفتار امور داخلي خود شد و از پيشرفت تدريجي اروپا و
شكلگيري يك قدرت غالب، غفلت نمود. مسلمانان به اروپاييان به مثابه مشتي جنگجوي خشن
اما قدرتمند مينگريستند. تا آن زمان تبادلات يكطرفه بود. اروپاييان وامدار جهان
اسلام بودند. قدرت اسلامي در آن زمان در هند مغول، ايران صفوي و امپراتوري اسلامي
متمركز بود. وقتي اروپاييان به چند منطقه در آسياي دور دسترسي پيدا كردند، اين
حادثه ناچيزي به شمار ميآمد. تنها به سال 1798 بود كه وقتي ناپلئون مصر را تصرف
كرد، جهان اسلام بيدار شد و به خود آمد. مصر در قلب جهان اسلام قرار داشت و هرچند
كه زير يوغ عثماني بود، تحت حكومت مملوكها قرار داشت. مملوكها تنها سلسله سلاطين
مسلماني بودند كه توانستند از تخريب كامل مصر توسط مغولها جلوگيري كرده و در
نهايت، ارتش مغول را شكست دهند؛ بنابراين، غلبه ناپلئون بر مصر يك شوك بزرگ بود. اروپا
تبديل به يك قدرت غالب گرديد؛ چون سكولار شد. شايد برخي بگويند كه اروپاي بعد از
قرون وسطا معنويت و روح خود را براي كسب قدرت دنيوي در معاملهاي فوستيگونه (Faustian)
فروخت. من هميشه گفتهام كه اگر اسلام نيز تمام انرژي خود را صرف كسب قدرت اين
جهاني ميكرد، به جاي كشف و تحقيق فلسفي، ديني و عرفاني، ميتوانست ابزار تسخير
جهان را به دست آورد. ○ امروزه در مغرب زمين تعداد متنابهي مسلمان زندگي
ميكنند و همچنين، تعداد قابل توجهي از غربيان (نه در شرايطي سهل) در بسياري از
جوامع مسلمان حضور دارند. شايد اين پديده، مرزبندي بين آنچه مسلمانان به طور سنتي
دارالسلام ـــ يعني جايي كه اسلام اكثريت را دارد ـــ ميخواندند و در ديگر
سرزمينها برهم ريخته است، آيا ميتوانيد راجع به بعضي از واكنشهاي مسلمانان دارالسلام
نسبت به غرب توضيح دهيد؟ ● ما بايد به دوران ناپلئون برگرديم. وقتي او مصر
را در قلب جهان اسلام تصرف كرد، مسلمانان مبهوت و شوكه شدند. تاريخ اسلام برخلاف
تاريخ يهوديان، تاريخ فتوحات بوده است. آيهاي در قرآن ميگويد: «اگر خدا كمك كند،
هيچ كس نميتواند بر شما غلبه كند.» (3 ـــ 160) مسلمانان
عقيده داشتند تا زماني كه دين خدا را پيروي كنند، فاتح خواهند بود؛ اما اكنون كه
اسلام مواجه با بحران معنوي، ديني و سياسي عميقي شده است، مسلمانان از خود
ميپرسند: «كجاي كار عيب داشت؟» در سه پاسخ به اين سوال سه نظريه وجود دارد: 1ـــ
اين شكست بزرگ، نشانه آخر دنيا و ظهور مهدي يا منجي ميباشد. 2ـــ مسلمانان آن گونه كه بايد از دستورات
اسلامي پيروي نداشتهاند و بايد به تبعيت از وجه اصيل دين برگردند. 3ـــ پيام
اسلام بايد با جهان مدرن منطبق گشته تا بر توفق غرب غالب آيد. هر سه پاسخ، پيروان
خود را داشت و سه نوع جريان فكري در مواجهه با غرب مدرن در قرن 19 پديدار گشت. اين
سه جريان، شامل مهديگرايان يا حركتهاي مسيانيك (messanic)، اصالتگرايان مثل وهابيسم در عربستان سعودي و جريانهاي مدرن مانند
تركان جوان و ليبراليسم عرب بودند. اين حركتها
در دو فاز و موج مختلف پديدار گشتند. نخست در قرن 19 و اوايل قرن 20 و سپس بعد از
جنگ جهاني دوم. موج دوم متفاوت از موج اول بود؛ هرچند شامل جريانهاي متعدد
مهديگرايي، تجددگرايي و بنيادگرايي بود. در حقيقت، به آنچه از آن در غرب به اسلام
سنتي ياد ميشود، منجر گرديد. درخود غرب نيز وضعيت جديدي پديد آمد كه بيشتر يك
رابطه خصومتآميز بين اسلام و غرب را ترسيم ميكرد. مسلمانان بعد
از جنگ جهاني دوم از ياس غربيان نسبت به مدرنيته غرب آگاه شدند. در آن زمان، اين
حالت در اشعار تي اس اليوت يا در اثر رنه گنون با عنوان بحران جهان مدرن و نيز
بسياري از آثار ديگر كه در جهان اسلام ترجمه و منتشر ميشد، منعكس بود. همچنين
ثروتي كه به جهان اسلام سرازير شد، روند صنعتي شدن و مدرنيزاسيون را تسريع كرد و
تنشهاي بين اسلام و نفوذ غرب در اين كشورها را تشديد كرد. غالب جهان اسلام به
استقلال سياسي رسيده و مسلمانان چشم به راه استقلال فرهنگي و اجتماعي نيز
ميباشند. هنوز هم دين در جوامع اسلامي از قدرت بالايي برخوردار است؛ بنابراين،
بسياري از مسلمانان متوقع بودند كه جامعه اسلامي را احيا كرده و آداب فرهنگي و
مقررات اسلامياي را كه توسط قدرتهاي استعمارگر متوقف شده بودند از نو حاكم كنند. اگرچه برخلاف
كوششهايشان، همچنان خود را وابسته به نيروهاي اقتصادي و تكنولوژي غرب يافتند و از
لحاظ سياسي خود را زير سلطه يك طبقه عرب آموزش ديده در غرب و با گرايش غربي يافتند
كه با حمايت غرب توانسته بودند در قدرت بمانند. هركس كه جهان اسلام را ميشناخت،
درمييافت كه اين تنشها در نهايت به بعضي واكنشها منجر ميشود. من از نخستين
مسلماناني بودم كه راجع به اين وضعيت در دهه 50 سخن گفتم. ○ شما دو واژه «بنيادگرايان» و «سنتگرايان» را
به كار برديد، تفاوت بين دو گروه را در اسلام توضيح دهيد. ● بله، اين دو با هم خيلي فرق دارند. البته بنيادگرايي
يك مفهوم غربي است كه ريشه در پرتستانيسم آمريكايي داشته و براي نخستين بار توسط
غرب درباره اسلام و به هنگام انقلاب ايران در سال 1979 استفاده شد. اين يك واژه
مغالطهآميز بوده كه عناصر ناهمگون زيادي را دربرداشته است و مشهورترين نمونه آن
وهابيسم در عربستان سعودي ميباشد. آنچه تمام بنيادگرايان بر آن توافق دارند، نفرت
و عدم اعتماد به غرب و فرهنگ غربي و عشق به علم و تكنولوژي غرب ميباشد. همچنين آنان
به يك جريان فعال گرايش داشته و به طور معمول با ابعاد دروني اسلام مثل عرفان،
فلسفه و هنر مخالف هستند. بيشتر يك فهم ظاهري (قشري) و شبه علمي از قرآن را ترغيب
مينمايند. در واقع، اين گرايش عامي كه ميتوان آنرا سلفيگرايي ناميد، به طور
كامل در زمره ديدگاه اصيل و رسمي قرار نداشته و در حاشيه ارتودكسي اسلامي قرار ميگيرد. بنيادگرايي
آن روي سكه مدرنيسم ميباشد. در اشكال معاصر آن، بنيادگرايي نميتواند بدون
مدرنيسم وجود داشته باشد؛ به طوري كه هم خواهان تكنولوژي مدرن بوده و هم فرهنگ
مدرن را رد ميكند. توجه و جاذبه فراخوان بنيادگرايان بسيار قوي بوده؛ زيرا از جنگ
جهاني دوم به بعد هويت اسلامي سخت در معرض خطر قرار داشته است. با اين
وجود، بيشتر مسلمانان، بنيادگرا نبوده؛ ولي سنتگرا هستند. اينان در پي زندگي بر
اساس اصول سنت اسلامي ميباشند؛ به طوري كه برخوردار از ميراث علمي، هنري، فرهنگي
و معنوي غني اسلام گردند. در حالي كه بنيادگرايان طردكننده هستند، سنتگرايان
بيشتر جهان و عامگرايند. بنيادگرايان علاقهمند به جلوههاي بروني و قشري و نه
فلسفي هستند. حال آنكه سنتگرايان به جنبههاي دروني، فلسفه، معنويت و كيفيت دين
علاقه دارند. سنتگرايان
هميشه وجود داشتهاند؛ اما غرب تمايلي به ديدن و توجه به آنان نداشته است.
دانشمندان غربي شيفته تحولند. آنان اصلاحات و تحولات را ميبينند؛ اما قادر به
ديدن عناصر پايدار و همواره ثابت نيستند. وقتي شما به هيماليا ميرويد، ميتوانيد
تمام وقت خود را صرف ديدن ريزش سطحي كوه يا جابهجايي سقوط صخرهها كنيد؛ اما اگر
تنها اين را ببينيد، از حضور رشته كوه بلند ايستاده در برابر خود غافل خواهيد
ماند. ○ شخصيتي مثل اسامهبنلادن چگونه در اين تصوير جا
ميگيرد و نظر شما درباره فلسطينياني كه عمليات انتحاري انجام ميدهند، چه
ميباشد؟ ● در اينجا دو چيز مختلف وجود دارد كه بايد آنها
را از يكديگر تفكيك كرد. بنلادن محصول وهابيت نابگراي (قشري) سعودي و غرب لائيك
است. وقتي اتحاد جماهير شوروي به افغانستان حمله كرد، در ابتدا، آمريكاييان واكنش
سريعي نشان ندادند. سفير وقت آمريكا در افغانستان دوست من بود. او پيامهاي متعددي
به دولت آمريكا مبني بر خطرات اين وضعيت ميفرستاد. در نهايت، وقتي آمريكاييان گوش
دادند، رو به سوي متحدان خود در عربستان سعودي كردند تا اقدام نظامي را تامين مالي
كنند. اسامهبنلادن
يك مامور اعزامي به افغانستان بود. او در يك خانواده مرفه سعودي بزرگ شد. پدرش با
محافل سلطنتي مرتبط بود. او زاهدترين عضو خانواده به شمار ميرفت و آينده درخشاني
در پيش رو داشت. آمريكاييان با پول سعودي او را آموزش دادند؛ اما اسامهبنلادن با
نفرت نسبت به انحطاط فزاينده جوامع مسلمان كه از نظر وي ناشي از سكولاريسم غرب
بود، بزرگ گرديد. او از حضور آمريكا در عربستان سعودي متنفر بود، به خصوص از حضور سربازان
آمريكايي در اين سرزمين مقدس نفرت داشت و متاسفانه، اين نفرت او را به اين اقدامات
تاسفبار واداشت. او يك افراطگرا شد و حتي عليه قدرت وهابي به پاخاست. اگر 20 سال
پيش، آمريكاييان بدون كمك عربستان سعودي به افغانستان ميرفتند، 11 سپتامبري پديد
نميآمد. ○ بنلادن
مشمول تعريف شما از بنيادگرايي تجددخواه شده كه به نحو تاسفبار و مسخرهآميزي،
تكنولوژي پيشرفته و آموزش پيشرفته را عليه سكولاريزم مدرن استفاده ميكند. ● بله، اين درست است. او
غرب را طرد ميكند، بدون آنكه غرب بفهمد يا بدون آنكه بداند آنچه را طرد ميكند، چيست؟ اما،
عمليات انتحاري داستان ديگري دارد. بسياري از مسلمانان اين را غير قابل قبول
ميدانند و از چنين اعمالي اغماض نميكنند؛ زيرا طبق قانون اسلام خودكشي همانند
كشتار مردم بيگناه ممنوع است. تنها تعداد اندكي از علما معتقدند كه چنين عملي به
عنوان آخرين حربه ميتواند شكل قابل قبولي از دفاع باشد. خودكشي در اسلام ممنوع
بوده و طبق آمار نرخ خودكشي در جوامع اسلامي در مقايسه با غرب بسيار پايين است. اگر
فلسطينيان، مسلسل ام 16 و هلي كوپتر آپاچي داشتند، از بدن خود به عنوان حربه جنگي
استفاده نميكردند. اين تنها راهي است كه برايشان باقي مانده است و البته،
اعمالشان تا حدي پاسخ به آن چيزي ميباشد كه به دست ديگري بر آنان رفته است. به
عنوان مثال اگر شما به مرزهاي 1967 برگرديد و بيتالمقدس شرقي را به عنوان پايتخت
به آنان بدهيد و بعضي خسارتهاي مالي را جبران كنيد، مثل آنچه يهوديان بعد از جنگ
جهاني دوم دريافت كردند ـــ به ظاهر غيرممكن به نظر ميرسد، براي تمام فلسطينياني
كه برميگردند، تسهيلاتي فراهم شود ـــ من معتقد هستم كه احساسات فروميخوابد و
گروههاي خشن، ضعيفشده ديگر نميتوانند به راحتي جوانان را برانگيزانند. البته،
اين نخستين باري نيست كه ما چنين چيزي را در تاريخ ميبينيم. عمليات انتحاري در
جاهاي ديگري هم بين ژاپنيهاي شنتو و هندوان هندو وجود داشته است. سامسون بدون بمب
دست به عمل انتحاري زد، هنگامي كه وي ستونهاي معبد داگون (Dagon) را فروريخت، زنان و بچههاي فلسطيني را كشت. خود من مخالف همه نوع
خودكشي هستم كه مردم بيگناه را در بربگيرد، حتي اگر اين عمل انتحاري در جريان جنگ
باشد. ○ به عنوان آخرين سوال
ميپرسم، شما مشهور به اين ايده هستيد كه بين اسلام و ديگر سنتهاي ديني جدايي وجود
ندارد؛ بلكه جدايي واقعي بين دين و سكولاريزم است. ● بله، بزرگترين تنش،
نه بين اسلام و غرب كه بين دين و سكولاريزم است. در حال حاضر، سكولاريزم، دگماتيسمترين
ايدئولوژي بسته، طردكننده و بدون تسامح است. همه چيز را مسير خود نابود ميكند.
بزرگترين چالش براي اسلام نحوه مواجهه يا همزيستي با سكولاريزم است. اسلام،
همواره با اديان ديگر تا حدود زيادي به صورت صلحآميز زيسته است؛ اما سكولاريزم،
جايي براي سنت ديني نميگذارد و اين حتي چالشي براي غرب به شمار ميرود. شما دو
نگرش نسبت به دنيا داريد: يكي، معتقد به جهان معنويت در وراي جهان مادي است و
ديگري، مبتني بر ماديت هست. ارتباط بين اين دو پيچيده و مبهم ميباشد و نحوه سازش
بين اين دو نگرش، بزرگترين چالشي است كه جهان معاصر با آن روبهرو گشته است. |